يادت هست؟؟
يك روز گفت:آآآاآآ گفت: آآآآ گفت: ب
مي گفت: آب آري آب
تو مي گفتي:...
چه مي گفتي ؟
نمي گفتي ...
مي گفت:آآآآه
گفتي:آب
گفتي:آه
مي گفت:...
چه مي گويي؟
نمي گويي
آفرين مادر بگو:آآآ
مادرم
آري بگو:ه
بگو مادر بگو:...
مادرم مادر
نگفتي آب از آن روزي كه مي گفتي...
نمی گفتی
بگو مادر
بگو:...
آه مادر
+ نوشته شده در سه شنبه 28 آذر1385ساعت 22:43  توسط مونا
|
در رنج خلوصی خستگی ناپذیر وجود دارد,
همان خلوصی که در شادی است ,
واین خلوص در پس خروار ها خیال قندیل بسته , در راه است...
"کریستین بوبن"
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 17:48  توسط مونا
|
کودک به روشنا می اید و
سبزترین سنگ را ,
پرتاب می کند
به ماه.
بامداد ,
خورشید,
با چارقد آبيش,
زمين را مي روبد از رويا هاي شكسته....
"بهزاد خواجات"
ماه چه شكيبا, دست به دامن آسمان مي سپارد
و كودك را در بافتن قالي رويا هاي زمين و آسمان سهيم مي كند.
خورشيد, قالي زمين را صبح جمع مي كند و
پنهان
بر آسمان كودك پهن مي كند.....
+ نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعت 21:14  توسط مونا
|