گره ای کور در گلیم زمین
سلام بادبادک ها ما قاصدکان شهر هنوز زیر پای درختانیم...
خدا مطلق است، بي جهت است. تويي كه در برابر او جهت مي گيري. وقتي كه هيچ چيز نداري وقتي كه دست هايت ويرانه هايي هستند بي هيچ انتظاري، حتي بي هيچ حسرتي، ديگر چه بيم آن كه تو را آفتاب و ماه ننوازند؟ وقتي ميعادي نباشد،رفتن چرا؟ دل من هميشه تعطيل بوده است و عقلم وعقيده ام و علمم مجالي به او نمي داده اند. اين سه «ع» هرگز فرصتي به آن «ع» چهارمي نمي داده تا خودي بنمايد و نويسندگي گلي است كه تنها از اين چهارمين «ع» آب مي نوشد. نه فرصتيست برای لمس باران نه استقامتی برای نديدن تنها سکوت مانده و من جايی که ايستاده ام آنقدر درخت تنها دارد که شمارش آنها از شمارش عمر باغبان بيشتر است من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسواسي نياويزم بر بلند كاج خشك كوچه ي بن بست... گر بدينسان زيست بايد پاك من چه نا پاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه يادگاري جاودانه ، بر تراز بي بقاي خاك... «به كجا چنين شتابان؟» گون از نسيم پرسيد. «دل من گرفته زين جا هوس سفر نداري، زغبار اين بيابان؟» «همه آرزويم امّا، چه كنم كه بسته پايم؟» «به كجا چنين شتابان؟» «به هرآن كجا كه باشد، به جز اين سرا، سرايم» «سفرت به خير امّا ، تو و دوستي، خدا را چو ازين كوير وحشت ،به سلامتي گذشتي به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را» نمي توانستم،ديگر نمي توانستم صداي پايم از انكار راه بر مي خواست و يأسم از صبوري روحم وسيع تر شده بود و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ كه بر دريچه گذر داشت با دلم مي گفت : نگاه كن تو هيچگاه پيش نرفتي تو فرو رفتي... «وهم سبز» فروغ



گر بدينسان زيست بايد پست


| Design By : Night Skin |



