تبليغاتX
گره ای کور در گلیم زمین


گره ای کور در گلیم زمین

سلام بادبادک ها ما قاصدکان شهر هنوز زیر پای درختانیم...

 

خدايا اگر اين ماه هم نبود....

نوشته شده در جمعه 30 شهریور1386ساعت 0:18 توسط مونا| |

 

 

*دلت از من گرفته است. مي دانم!*

 

 

« دلم براي خدا تنگ شده است. نداي دروني را مي شنوم كه مي گويد بنشين.

 

كمي با او از زبان دل سخن گو ،شايد دلتنگي به پايان رسد ويا حداقل مرهمي

 

باشد تا سياهي هاي اين دلتنگي كمي زدوده شود ولي هر چه هست براي او

 

دلتنگ دلتنگم.

 

شايد كسي تا به حال اين جمله را به كار نبرده باشد ولي نمي دانم چرا امشب

 

اينقدر هوس كرده ام با خدايم تنها سخن گويم. همانند سخن هاي بين دو

 

انسان عاطفي كه تازه به هم رسيده اند. دلم مي خواهد امشب قربان صدقه ي

 

خدا بروم. به خدا بگويم واقعاً از ته دل دوستت دارم. دوست دارم امشب چشمانم

 

را برايش خمار كنم.حلقه ي اشك را ميهمان چشمانم كنم و لب خود را بگزم و

 

به او نگاه كنم و بعد از مدتي كه كمي از رؤيتش سيراب شدم،زبان دلم را به كار

 

بياندازم و از او بپرسم: عزيز! از دستم ناراحتي...؟

 

 

دلت از من گرفته مي دانم و آهي از ته دل بكشم و به احترام عزيز، آن را آهسته

 

بيرون دهم و آه به احترام بريده بريده و آهسته بيرون بيايد و باز به نظاره بنشينم.

 

چيزي نمي بينم.هيچ چيز.ولي تمام وجودم از دلم گرفته تا سلول هاي چشمم

 

احساس مي كنند در كنارش نشسته ام و  به همين خاطر همه نظاره گر اويند.

 

آه راستي يادم رفت سلام ،اجازه بدهيد مي خواهم سؤالي بكنم. ببخشيد ولي مي پرسم

 

حالت خوب است؟

 

و دلم از روي عشق زار زار مي نالد. گريه ي دلم گريه ايست بسيار شيرين ، اي كاش

 

 

هر شب دلم بدين حال گريان باشد. گريه دل را ديده اي؟ مسلماٌ ديده اي... امشب از

 

اول شب دلم چنين گريان است. شايد عزيز از گريه هاي دلم وشايد از چشمانم و

 

نمي دانم شايد از كلامم در يابد چه سخن هايي با او دارم، ولي هر چه هست اين را

 

مي دانم كه ديگر بيشتر از اين توان گفتن ندارم... اي عزيز خود درياب سختي هايم را

 

و خود به هر زبان كه دوست داري جوابم بده كه دوست دارم هر چه را تو مي خواهي....»

«نجوای شبانه»

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 22:4 توسط مونا| |

اين روز ها كه مي گذرد  

 

                              شادم

 

زيرا

 

يك سطر در ميان

 

                              آزادم

 

ومي توانم

 

هر طور و هر كجا كه دلم خواست

 

                                     جولان دهم

 

-در بين اين دو خط-

 

«قيصر امين پور»

نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 0:23 توسط مونا| |

 

خیلی سعی کردم به روی خودم نیارم

 

که نفس کشیدن سخته

 

دیگه نمی تونم...

 

و نمی دونم تا کجا باید برم؟؟؟؟

 

خسته ام خسته.............

...............

 

 

نوشته شده در جمعه 16 شهریور1386ساعت 22:22 توسط مونا| |

 

 

تا كي مي خواي اينجا بشيني  و از دنيا بگي؟؟

 

 

تا كي مي خواي دنيا رو تو دستات نگه داري و دلتو خوش كني به اينه

 

تو اونو سر جاش وايسوندي؟؟؟

 

 

تا حالا شده به به جاي چتر به بارون پناه ببري؟؟؟

 

حريم زمينو بشكن

 

بذار خيس شي بزار لبريز شي از آسمون بذار يه بارم كه

 

 

شده تو پناه قطره هاي بارون شي...

نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 15:8 توسط مونا| |

 

زين كهنه خدايي كه تو را هست دلم خست

 

هر روز مرا تازه خداي دگري هست

 

"مولانا"

 

نوشته شده در دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 0:21 توسط مونا| |

 

زماني هست كه ديگر روز نيست ، و شب هم نشده. اما رنگ آبي در

 

 آسمان هست ، كه رنگي براي خاطره است، رنگي براي مردن. اين

 

بازمانده ي رنگ آبي كه به آن باور نداريم.

 

 

آخرين نور مي رود. كار خود را كه روشن كردن چشم ها و راهنمايي

 

انديشه ها بوده است به پايان برده، و اكنون مي رود. از آسمان بر روي

 

درختان و سپس از درختان بر روي زمين مي خزد. هنگامي كه زمين

 

 

را لمس مي كند، كاملاً تاريك وسرد است. نگاه مي كنيم. تنها در اين

 

ساعت است كه مي توانيم شروع به نگاه كردن چيز ها كنيم. چيزي

 

كه براي ما لازم است ، اندكي تاريكي براي خوب ديدن است ، چون

 

ما از اندكي تاريكي و روشنايي تركيب شده ايم.

 

 

« كريستين بوبن»

نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 16:28 توسط مونا| |

 

« اي همه ي هستي از تو ،

 

تو خود براي كه هستي؟؟»

 

نوشته شده در پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 14:46 توسط مونا| |


Design By : Night Skin