گره ای کور در گلیم زمین
سلام بادبادک ها ما قاصدکان شهر هنوز زیر پای درختانیم...
آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد به یاد من باش که من همیشه به یاد توام... خدایا آزرده ام از خودی خود ، آن چنان خویشتن را بیگانه دانم و تورا . . . چگونه می توان بدون خویش دست بر دامانت نهاد ، آنگونه که می گویند در خود بنگر و او را بیاب؟؟؟ سرگشته ام از این بی خودی که خود را بی آنکه بدانم کجاست و بی آنکه بدانم روز ها وشب ها در پناه کدامین معبود آرام می گیرد، گم کرده ام و در پی خود ،خود را به بی خودی عادت داده ام، چنان که ماه هاست از خود بی خبرم . . . بار خدایا، بار ها معبودت خوانده ام و بارها فریاد کشان بر آستان رحمتت قدم نهاده ام و از در حکمتی به صحن نعمت راه یافته ام . . . این بار در پی خود هزاران بار کوبه ی آستانت را نواخته ام اما از بی خودی خویش سر به زیر انداختم و نالان و بی هیچ امیدِ رحمت بر خلوت بی خویشتنی باز گشتم. . .بارها نامت را خواندم ،کتابت را بر زبان جاری ساختم و یاری ات را بی ادعا خواستم ،اما. . . صدایی در دلم نمانده است که تو را با خبر سازد. . . دیگر نه گرمایی در دلم مانده است و نه حس سرمایی. . . بی جان وکِرِخ در یک گوشه ی زمین افتاده ام در انتظار خویش که شاید دوباره بر من بازگردد - که می دانم که او اگر بیاید از آستان تو خواهد آمد . . . خدایا دیگر دلم را نمی توانم گواه دهم ،که دو چشم بر دل بسته ام و بعد خود را سپرده ام . . . بار خدای من دیگر از من خویشتنی نمانده است که تو را از آن خود خوانم پس با کدامین کلام تو را خوانم . . . امیدم ده خدا. . . صدایم بیگانه است با دلم ولی بدان آن صدا اگر چه از آن من نیست ولی از آن سوی آسمان های کرامتت به پیشگاهت خواهد رسید. . . خدایا خویشتنم را به من باز گردان که بی خویش بی توام وبی تو . . . هیچ. . .

| Design By : Night Skin |



