*دلت از من گرفته است. مي دانم!*
« دلم براي خدا تنگ شده است. نداي دروني را مي شنوم كه مي گويد بنشين.
كمي با او از زبان دل سخن گو ،شايد دلتنگي به پايان رسد ويا حداقل مرهمي
باشد تا سياهي هاي اين دلتنگي كمي زدوده شود ولي هر چه هست براي او
دلتنگ دلتنگم.
شايد كسي تا به حال اين جمله را به كار نبرده باشد ولي نمي دانم چرا امشب
اينقدر هوس كرده ام با خدايم تنها سخن گويم. همانند سخن هاي بين دو
انسان عاطفي كه تازه به هم رسيده اند. دلم مي خواهد امشب قربان صدقه ي
خدا بروم. به خدا بگويم واقعاً از ته دل دوستت دارم. دوست دارم امشب چشمانم
را برايش خمار كنم.حلقه ي اشك را ميهمان چشمانم كنم و لب خود را بگزم و
به او نگاه كنم و بعد از مدتي كه كمي از رؤيتش سيراب شدم،زبان دلم را به كار
بياندازم و از او بپرسم: عزيز! از دستم ناراحتي...؟
دلت از من گرفته مي دانم و آهي از ته دل بكشم و به احترام عزيز، آن را آهسته
بيرون دهم و آه به احترام بريده بريده و آهسته بيرون بيايد و باز به نظاره بنشينم.
چيزي نمي بينم.هيچ چيز.ولي تمام وجودم از دلم گرفته تا سلول هاي چشمم
احساس مي كنند در كنارش نشسته ام و به همين خاطر همه نظاره گر اويند.
آه راستي يادم رفت سلام ،اجازه بدهيد مي خواهم سؤالي بكنم. ببخشيد ولي مي پرسم
حالت خوب است؟
و دلم از روي عشق زار زار مي نالد. گريه ي دلم گريه ايست بسيار شيرين ، اي كاش
هر شب دلم بدين حال گريان باشد. گريه دل را ديده اي؟ مسلماٌ ديده اي... امشب از
اول شب دلم چنين گريان است. شايد عزيز از گريه هاي دلم وشايد از چشمانم و
نمي دانم شايد از كلامم در يابد چه سخن هايي با او دارم، ولي هر چه هست اين را
مي دانم كه ديگر بيشتر از اين توان گفتن ندارم... اي عزيز خود درياب سختي هايم را
و خود به هر زبان كه دوست داري جوابم بده كه دوست دارم هر چه را تو مي خواهي....»
«نجوای شبانه»
