تبليغاتX
گره ای کور در گلیم زمین -

گره ای کور در گلیم زمین

سلام بادبادک ها ما قاصدکان شهر هنوز زیر پای درختانیم...

 

...

 

 

خدایا

 

 آزرده ام از خودی خود ،

 

آن چنان خویشتن را بیگانه دانم و تورا . . . 

 

چگونه می توان بدون خویش دست بر دامانت نهاد ، آنگونه که می گویند در خود بنگر و او را

بیاب؟؟؟

 

سرگشته ام از این بی خودی که خود را بی آنکه بدانم کجاست و بی آنکه بدانم روز ها وشب ها

 در پناه کدامین معبود آرام می گیرد، گم کرده ام و در پی خود ،خود را به بی خودی عادت داده

ام، چنان که ماه هاست از خود بی خبرم . . .

 

بار خدایا،

 بار ها معبودت خوانده ام و بارها فریاد کشان بر آستان رحمتت قدم نهاده ام و از در حکمتی به

 صحن نعمت راه یافته ام . . .

 

این بار در پی خود هزاران بار کوبه ی آستانت را نواخته ام اما از بی خودی خویش سر به زیر

 انداختم و نالان و بی هیچ امیدِ رحمت بر خلوت بی خویشتنی باز گشتم. . .بارها نامت را خواندم

،کتابت را بر زبان جاری ساختم و یاری ات را بی ادعا خواستم ،اما. . .

صدایی در دلم نمانده است که تو را با خبر سازد. . .

دیگر نه گرمایی در دلم مانده است و نه حس سرمایی. . .

 بی جان وکِرِخ در یک گوشه ی زمین افتاده ام در انتظار خویش که شاید دوباره بر من بازگردد

    -  که می دانم که او اگر بیاید از آستان تو خواهد آمد . . .

 

خدایا

دیگر دلم را نمی توانم گواه دهم ،که دو چشم بر دل بسته ام و بعد خود را سپرده ام . . .

بار خدای من

دیگر از من خویشتنی نمانده است که تو را از آن خود خوانم

پس با کدامین کلام تو را خوانم . . .

امیدم ده خدا. . .

 صدایم بیگانه است با دلم ولی بدان آن صدا اگر چه از آن من نیست ولی از آن سوی آسمان های

 کرامتت به پیشگاهت خواهد رسید. . .

 

خدایا

 خویشتنم را به من باز گردان که بی خویش بی توام

 وبی تو  . . . هیچ. . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 1:19  توسط مونا  |