
خدایا
آزرده ام از خودی خود ،
آن چنان خویشتن را بیگانه دانم و تورا . . .
چگونه می توان بدون خویش دست بر دامانت نهاد ، آنگونه که می گویند در خود بنگر و او را
بیاب؟؟؟
سرگشته ام از این بی خودی که خود را بی آنکه بدانم کجاست و بی آنکه بدانم روز ها وشب ها
در پناه کدامین معبود آرام می گیرد، گم کرده ام و در پی خود ،خود را به بی خودی عادت داده
ام، چنان که ماه هاست از خود بی خبرم . . .
بار خدایا،
بار ها معبودت خوانده ام و بارها فریاد کشان بر آستان رحمتت قدم نهاده ام و از در حکمتی به
صحن نعمت راه یافته ام . . .
این بار در پی خود هزاران بار کوبه ی آستانت را نواخته ام اما از بی خودی خویش سر به زیر
انداختم و نالان و بی هیچ امیدِ رحمت بر خلوت بی خویشتنی باز گشتم. . .بارها نامت را خواندم
،کتابت را بر زبان جاری ساختم و یاری ات را بی ادعا خواستم ،اما. . .
صدایی در دلم نمانده است که تو را با خبر سازد. . .
دیگر نه گرمایی در دلم مانده است و نه حس سرمایی. . .
بی جان وکِرِخ در یک گوشه ی زمین افتاده ام در انتظار خویش که شاید دوباره بر من بازگردد
- که می دانم که او اگر بیاید از آستان تو خواهد آمد . . .
خدایا
دیگر دلم را نمی توانم گواه دهم ،که دو چشم بر دل بسته ام و بعد خود را سپرده ام . . .
بار خدای من
دیگر از من خویشتنی نمانده است که تو را از آن خود خوانم
پس با کدامین کلام تو را خوانم . . .
امیدم ده خدا. . .
صدایم بیگانه است با دلم ولی بدان آن صدا اگر چه از آن من نیست ولی از آن سوی آسمان های
کرامتت به پیشگاهت خواهد رسید. . .
خدایا
خویشتنم را به من باز گردان که بی خویش بی توام
وبی تو . . . هیچ. . .
